راه رستگاری
قصه هاي اخلاقي
آيا اخلاق پيامبر را مي توان شمرد؟
مردي از امير المؤمنين (ع) در خواست كرد تا اخلاق پيامبر اكرم (ص) را برايش بشمارد، حضرت فرمود: تو نعمتهاي دنيا را بشمار تا من نيز اخلاق آن جناب را برايت بشمارم. مرد عرض كرد: چگونه ممكن است نعمتهاي دنيا را بشمارم با انيكه خداوند در قرآن كريم مي فرمايد: « اگر نعمتهاي خدا را بشماريد، نمي توانيد آن را به شمار آورید»
حضرت علي (ع) فرمود: خداوند تمام نعمت هاي دنيا را قليل و كم مي داند، در اين آيه مي فرمايد: بگو متاع -كالا، يعني نعمت- دنيا اندك است.» و اخلاق پيامبر اكرم (ص) را در اين آيه عظيم و بزرگ شمرده است ؛ آنجا كه مي فرمايد: «ترا خويي بسيار بزرگ است
اينك تو چيزي را كه كم است نمي تواني بشماري، من چگونه چيزي را كه عظيم است، بشمارم؟! ولي همين قدر بدان اخلاق نيكوي تمام پيامبران به وسيله رسول اكرم(ص) تمام شد. هريك از پيامبران مظهر يكي از اخلاق پسنديده بودند و چون نوبت ايشان رسيد تمام اخلاق پسنديده را جمع كرد و براي همين فرمود: «من بر انگيخته شدم تا اخلاق نيكو را تمام كنم»
اخلاق نيك امام
امام سجاد(ع) با جمعي از دوستان گردهم نشسته بودند. مردي از بستگان آن حضرت آمد و در كنار جمعيت ايستاد و باصداي بلند، زبان به شتم و بد گوئي امام گشود و سپس از مجلس خارج شد. زين العابدين (ع) چيزي به او نفرمود و پس از آنكه رفت، به اطرافيان فرمود: شما سخنان اين مرد را شنيديد. ميل دارم با من بيایيد و پاسخ مرا نيز بشنويد. همه موافقت كردند؛ از جا بر خاستند و راه منزل آن مرد جسور را در پيش گرفتند. بين راه متوجه شدند كه حضرت سجاد(ع) اين آيه قرآن را مي خواند: « و الكاظمين الغيض والعافين عن الناس...» (؟)چون به در خانه آن مرد رسيدند، امام با صداي بلند او را خواند. و به همراهانش فرمود به او بگوئيد كه علي بن الحسین (ع) او را مي خواهد. مرد از خانه بيرون آمد و خود را براي مقابله آمده كرده بود. چون فكر مي كرد حضرت سجاد (ع) و همراهان براي كيفر او آمده اند. امام فرمود: «تو رو در روي من ايستادي و بدون مقدمه سخنان ناروائي را آغاز نمودي و پي در پي گفتي و گفتي اگر آنچه به من نسبت دادي در من هست از پيشگاه الهي مي خواهم كه مرا ببخشد و اگر در من نيست از خدا مي خواهم كه تو را بيامرزد.»
نمونه ديگر داستان مالك اشتر است. آيا مالك اشتر را مي شناسيد؟ داستان معروف او با مرد نادان چگونه است؟
خوشرويي و حسن ظن به خداوند
روزي حضرت عيسي(ع) و حضرت يحيی(ع) در جاي به هم رسيدند. حضرت يحیي (ع) ديد كه حضرت عيسي(ع) خنده بر لب دارد، و مسرور است، گفت : از چيست كه تو را به صورت افراد غافل مي بينم؟ گويا از عذاب الهي ايمن مي باشي؟ حضرت عيسي (ع) در پاسخ گفت: از چيست كه تو را گرفته خاطر و ناراحت مي بينم؟ گويا از رحمت خدا نا اميد مي باشي؟ بر سر اين موضوع به گفت و گو پرداختند، و گفت گويشان به جایي نرسيد. بنا گذاشتند كه منتظر وحي الهي شوند، تا خداوند معما را حل كند. خداوند به آنها وحي كرد: « محبوب ترين شما نزد من، كسي است كه خنده رو ست. و حسن ظنش به من بيشتر است.»
اثر وضعي و اخروي اصلاح
« فضيل بن عياض» مي گويد: روزي شخص پريشاني قدري ريسمان كه عيالش بافته بود به بازار برد تا با فروش آن، از گرسنگي نجات پيدا كنند. ريسمان را به يك درهم فروخت و خواست ناني تهيه كند كه در اين هنگام، دو نفر را مشاهده كرد كه به سبب يك درهم با يكديگر نزاع مي كنند و سر و صورت يك ديگر را مجروح نموده و به نزاع خويش ادامه مي دهند.
فضيل بن عياض جلو آمد و گفت: يك درهم را بگيريد تا نزاع شما تمام شود و اين كار را كرد و بين آنان اصلاح نمود و باز با تهي دستي به منزل رهسپار شد و داستان را براي همسرش نقل كرد. او نيز خشنود گشت.
آنگاه زن اطراف خانه را جستجو كرد و لباس كهنه اي را پيدا نمود و به شوهر خود داد تا بفروشد و غذایي تهيه كند.
مرد لباس كهنه را به بازار آورد و كسي از او نخريد؛ لكن ديد مردي ماهي گنديده اي در دست دارد. گفت: بيا معامله و معاوضه كنیم. ماهي فروش قبول كرد. لباس كهنه را داد و ماهي فاسد را گرفت و به منزل آمد.
زن مشغول آماده كردن ماهي شد كه ناگهان چيزي قيمتي در شكم ماهي يافت و به شوهر داد تا به بازار ببرد و بفروشد.
مرد آن را به بازار آورد و به قيمت خوبي (دوازده بدره) فروخت و به منزل مراجعت كرد. چون وارد خانه شد فقيري بر در، آواز داد: از آنچه خداي به شما داده مرا عنايت كنيد. آن مرد همه پولها را نزد فقير گذاشت و گفت: هرچه مي خواهي بردار. فقير چيزي از آن برداشت .چند قدم نرفته بود كه مراجعت نمود و گفت: من فقير نيستم؛ فرستاده خدايم. خواستم اعلام كنم كه اين پاداش احسان شماست كه ميان آن دو نفر را اصلاح و سازش داديد.
فرماندار
مردي از اهل ري گفت: يكي از نويسندگان «يحیي بن خالد» فرماندار شهر شد. مقداري ماليات بدهكار بودم كه اگر مي گرفتند فقير مي شدم. هنگامي كه او فرماندار شد ترسيدم مرا بخواهد و ماليات از من بگيرد. بعضي از دوستان گفتند: او پيرو امامان است؛ لكن هراس داشتم شيعه نباشد و مرا به زندان بيندازد. به قصد انجام حج، خدمت امام كاظم (ع) رسيدم. از حال خويش شكايت كردم و جريان را گفتم. امام نامه اي براي فرماندار نوشت به اين مضمون:
بسم الله الرحمن الرحيم بدان كه خداوند را زير عرش سايه رحمتي است كه جا نمي گيرد در آن سايه مگر كسي كه نيكي و احسان به برادر ديني خويش كند و او را از اندوه برهاند و وسايل شاد مانيش را فراهم كند، اينك آورنده نامه از برادران تو است و السلام.
چون از مسافرت حج بازگشتم، به منزل فرماندار رفتم و به دربان او گفتم: بگو شخصي از طرف امام كاظم (ع) پيامي براي شما آورده است. همين كه به او خبر دادند، با پاي برهنه از خوشحالي تا در خانه آمد. درب را باز كرد و مرا در آغوش گرفت و شروع به بوسيدن نمود و مكرر پيشانيم را مي بوسيد و از حال امام (ع) مي پرسيد.
هرچه پول و پوشاك داشت با من تقسيم كرد. و هر مالي كه قابل قسمت نبود معادل نصف آن پول مي داد. بعد از هر تقسيم مي گفت: آيا مسرورت كردم؟ مي گفتم: به خدا سوگند زياد خوشحال شدم. دفتر مطالبات را گرفت و آنچه به نام من بود محو كرد، و نوشته اي داد كه در آن گواهي كرده بود كه از من ماليات نگيرند. از خدمتش مرخص شدم و با خود گفتم: اين مرد بسيار به من نيكي كرد. هرگز قدرت جبران آن را ندارم، بهتر آن است كه حجي بگزارم و در موسم حج برايش دعا كنم و به امام نيكي او را شرح دهم.
آن سال به مكه مكرمه رفتم و به خدمت امام رسيدم و شرح حال او را عرض كردم. پيوسته صورت آن جناب از شادماني افروخته مي شد. گفتم: مگر كارهاي او شما را مسرور كرده است؟ فرمود: آري به خدا قسم كارهايش مرا شاد نمود، او خدا و پيامبر(ص) و اميرالمؤمنين (ع) را شاد نموده است»
رضايت مادر
رسول خدا (ص) بر بالين جواني كه در حال مرگ بود، حاضر شد و فرمود: اي جوان كلمه توحيد (لا اله الا الله ) بر زبان بياور. جوان زبانش بند آمده بود و قادر به اداي توحيد نبود.
پيامبر (ص) خطاب به حاضرين فرمود: آيا مادر اين جوان در اينجا حاضر است ؟ زني كه در بالاي سر جوان ايستاده بود گفت: آري من مادر او هستم.
رسول خدا (ص) فرمود: آيا تو از فرزندت راضي و خشنود هستي؟ گفت: نه، من مدت شش سال است كه با او حرف نزده ام.
فرمود: اي زن او را حلال كن و از او راضي باش!
گفت: براي رضايت خاطر شما او را حلال كردم، خدا از او راضي باشد.
پيامبر (ص) رو به آن جوان نمود و كلمه توحيد را به او تلقين نمود. جوان بعد از رضايت مادر زبانش باز شد و به يگانگي خدا اقراركرد.
پيامبر(ص) فرمود: اي جوان چه مي بيني؟ گفت: مردي بسيار زشت و بدبو را مشاهده مي كنم و اكنون گلوي مرا گرفته است. پيامبر (ص) دعایي به اين مضمون به جوان ياد داد و فرمود: بخوان«اي خداي كه عمل اندك را مي پذيري و از گناه و خطاي بزرگ در مي گذري از من نيز عمل اندك را بپذير و از گناه بسيار من درگذر، چراكه تو بخشنده و مهرباني»
جوان دعا را خواند؛ سپس پيامبر(ص) پرسيد: اكنون چه مي بيني ؟
گفت: اكنون مردي (ملكي) را مي بينم كه صورتي سفيد و زيبا و پيكري خوشبو و لباسي زيبا بر تن دارد. و با من خوش رفتاري مي كند. ( بعد از دنيا رحلت كرد)
نتيجه خوار شمردن دیگران
شخصي در بني اسرائل فاسد بود؛ به طوري كه او را بني اسرائیل از خود راندند. روزي آن شخص به راهي مي رفت. به عابدي برخورد كرد كه كبوتري بر بالاي سر او پرواز مي كند و سايه بر او انداخته است. پيش خود گفت: من رانده شده هستم و او عابد است. اگر من نزد او بنشينم اميد مي رود كه خدا به بركت او به من هم رحم كند. اين بگفت و نزد آن عابد رفت و همانجا نشست. عابد وقتي او را ديد با خود گفت: من عابد اين ملت هستم و اين شخص فاسد است، او بسيار مطرود و حقير و خوار است؛ چگونه كنار من بنشيند؟ از او روگردانيد و گفت: از نزد من برخيز! خداوند به پيامبر آن زمان وحي فرستاد كه نزد آن دو نفر برو و بگو اعمال خود را از سر گيرند؛ زيرا من تمام گناهان آن فاسد را بخشيدم و اعمال آن عابد را به خاطر خود بيني و تحقير آن شخص محوكردم.
حياء امير المومنين (ع)
عقد امام علي (ع) و حضرت زهرا (ع) در سال دوم هجري واقع شد و لكن ميان عقد و زفاف فاصله (يك ماه يا يك سال) شد. در اين مدت عقد، علي(ع) از شرم خود نام فاطمه (ع) را بر زبان نمي آورد و فاطمه(ع) نيز نام علي(ع) را نمي برد تا يك ماه گذشت. يك روز زنان پيامبر (ص) نزد علي (ع) رفتند و گفتند: چرا در زفاف فاطمه (ع) تأخير مي كني؟ اگر شرم داري اجازه ده ما با پيامبر (ص) صحبت كنيم و اجازه عروسي بگيريم، ايشان اجازه دادند.
چون همه زنان در حضور پيامبر(ص) جمع شدند، ام سلمه عرض كرد: يا رسول الله اگر خديجه زنده بود خاطرش به زفاف فاطمه (ع) مسرور مي شد؛ و چشم فاطمه (ع) به ديدار شوهر روشن مي گشت. علي (ع) خواستار زن خويش است. و ما همه در انتظار اين شادماني هستيم.
پيامبر(ص) نام خديجه را كه شنيد آب در چشمش حلقه زد و آهي كشيد و فرمود: مانند خديجه كجاست.... بعد فرمود: چرا علي(ع) از خود من نخواسته است؟ گفتند: حياء مانع از گفتن او بود. بعد پيامبر(ص) دستور داد مهياي عروسي علي(ع) و فاطمه (ع) شوند
وعده پيامبر(ص) و ابوهيثم
پيامبر(ص) به يكي از اصحاب خويش به نام ابو هيثم ابن تيحان وعده داده بود كه خادم به او بدهد. اتفاقا سه نفر اسير نزد حضرت آوردند. پيامبر(ص) دو نفر از آنها را به ديگران بخشيد و يك نفر باقي ماند. در اين هنگام حضرت زهرا(ع) نزد پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: اي رسول خدا، خادم و كمك كاري به من بدهيد؛ آيا اثر آسياب دستي را در دستم مشاهده نمي كنيد؟ پيامبر(ص) به ياد وعده ای كه به ابوهيثم داده بود افتاد و فرمودند: چگونه دخترم را مقدم بر ابو هيثم بدارم، با اينكه قبلا به او وعده داده بودم، اگر چه دخترم با دست ضعيفش آسياب را مي چرخاند.
شيطان در مجلس ناسزا گو
روزي رسول خدا(ص) با ابو بكر كنار هم نشسته بودند. در اين موقع شخصي آمد و به ابو بكر دشنام داد . پيامبر اكرم(ص) ساكت و آرام نظاره گر بود. وقتي شخص دشنام دهنده ساكت شد، ابو بكر به دفاع از خود به جواب گوئي و دشنام دادن به او پرداخت. همينكه ابو بكر زبان به ناسزا گوئي باز كرد پيامبر(ص) از جاي برخواست تا از نزد ايشان دورشود. وقتي كه پيامبر(ص) از جاي خود بلند شد، به ابو بكر گفت: اي ابو بكر وقتي كه آن شخص به تو دشنام مي داد، فرشته اي از جانب خداوند به دفاع از تو جواب گوي او بود؛ اما هنگامي كه تو شروع به ناسزا گوئي كردي آن فرشته شما را ترك كرده و از نزد شما دورشد و به جاي او شيطان آمد. منهم كسي نيستم كه در مجلسي بنشینم كه در آن مجلس شيطان حضور داشته باشد
نماز از ترس
عرب بياباني به مسجد پيامبر(ص) آمد و حضرت امير المؤمنين(ع) نیز در مسجد حاضر بودند. عرب نمازي با سرعت و عجله خواند و مراعات هيچگونه آدابی از قرائت و اركان و واجبات را ننمود. بعد از آنكه خواست از مسجد بيرون رود، حضرت امير(ع) او را صدا زدند كه بيا نماز را دو باره از روي تأني و با آداب بخوان، زیرا اين نماز را كه خواندي درست نبود. عرب از ترس نعلين (يا تازيانه ) حضرت، نمازي با آداب و با تأني خواند و مراعات قرائت و ترتيل و خضوع را نمود.
بعد از تمام شدن نماز، امير المؤمنين(ع) فرمود: اي عرب اين نماز كه خواندي بهتر از نماز اولي نبود؟ گفت: نه به خداي قسم! يا امير المؤمنين زيرا كه نماز اوّل از ترس خدا بود و نماز دوم از ترس نعلين شما بود. حضرت خنديد.

