مقالات
2 حكايت عجيب از ايت الله بروجردي و مرحوم ميرداماد
ايت الله بروجردي
مرحوم آقای برو جردی رحمت الله عصر ها در مسجد (( عشقعلی )) اصول تدریس می کردند . یکی از روز ها که روی منبر مشغول تدریس بودند یکی از شاگردان حاضر بر موضوع مورد بحث آقا اشکالی را وارد کرد.آقا اشکال را پاسخ داد ، امّا شاگرد بار دیگر اشکال کرد ، آقا باز پاسخ داد ، اما این بار با اندکی تندی پاسخ او را داد . لذا شاگرد ساکت شد. آقای خوانساری می فرمود: در آن روز من نماز مغرب را خوانده و هنوز نماز عشا را اقامه نکرده بودم که خادم آقای برو جردی نزد من آمد وگفت(( آقا از شما می خواهند که همین حالا نزد ایشان روید)). من به سرعت نزد آقا رفتم، آثار تأ ثر را در چهره آقا که جلو در کتابخانه اش ایستاده و برای ورود من لحظه شماری می کرد ، مشاهده کردم. به من فرمود: ((من امروز با آن طلبه ای که بر من اشکال گرفت تند صحبت کردم . از شما می خواهم که پیش از آن که نماز مغرب و عشا را بخوانم ، مرا نزد او برید تا از وی پوزش بطلبم؛ زیرا رفتاری که از من در قبال او سر زد درست نبود)).
آقای خونساری می فرمود: من به آقا گفتم : شیخ ( آن طلبه ) امام جماعت فلان مسجد است و بعد از نماز مسائل شرعی مردم را برای آنها می گوید و به سؤالاتشان پاسخ می دهد. بنابراین تا شیخ به خانه اش برود تقریباً دو ساعتی وقت داریم . بنابراین ، امشب خودم تنها به منزل او می روم و موضوع را به اطلاعش می رسانم و برای فردا قرار می گذاریم تا به اتفاق هم به منزل او برویم .
همین طور هم شد و من همان شب قضیه را به شیخ گفتیم ، و صبح زود طبق عادتم ، به حرم حضرت معصومه (ع) رفتم ، و پس از زیارت به منزل برگشتم ، دیدم آقای بروجردی سوار درشکه اش جلو منزلم منتظر من است . مرحوم آقای بروجردی مسنّ بود و پیاده رفتن برایش دشوار . من سوار درشکه شدم وبا هم به منزل شیخ رفتیم. همین که صدای کوبه در را شنید آن را باز کرد و به آقا خوشامد بسیار گفت . چرا که نه ، او یک طلبه بود و آقا در آن ایاّم مرجع عالم تقلید ، و شیخ هم خود، یکی از مقلدان ایشان بود.
آقای خونساری می فرمود: هنگامی که آقاي بروجردي وارد خانه شد دست شیخ را گرفت و خواست ببوسد اما شیخ به زور دست خود را کشید و نگذاشت ببوسد!!
آقای برو جردی فرمود: از این که دیروز با شما به تندی صحبت کردم پوزش می طلبم، من نباید این کار را می کردم !
شیخ گفت: شما آقا و سرور ما و مرجع مسلمانان هستید و من هم یکی از مسلمانان هستم،و این توجّه شما به من لطف حضر تعالی به حقیر محسوب می شود .
اما آقای بروجردی مکرراً طلب عفو و بخشش می کرد.
میر داماد
نقل می شود که دختر امیر یکی از شهر های ایران در یک شب سرد زمستانی دیر وقت به خانه اش باز میگشت که در راه به یک مدرسه دینی بر خورد . برای این که آن وقت شب، خطری او را تهدید نکند به فکر افتاد که به آن مدرسه پناه برد تا صبح شود . آن شب در آن مدرسه جز یک طلبه مجرّد که تک و تنها در یکی از حجره ها می خوابید کس دیگری نبود . دختر خانم در مدرسه را کوبید . طلبه در را باز کرد . دختر جوانی را دید که از او می خواهد اجازه دهد آن شب را در مدرسه بماند تا صبح شود . طلبه با ترس و لرز او را به حجره اش برد! دختر خانم آسوده و با اطمینان تا صبح خوابید و سپس به منزلش رفت.
پدرش امیر از او پرسید که دیشب کجا بوده است و دخترش ماجرا را برایش گفت. امیر شکّ کرد و در پی آن طلبه فرستاد تا حقیقت روشن شود ، و بعد معلوم شد که ابن طلبه از چنان تقوایی برخوردار بوده که حتی اجازه نداده با آن دختر خانم صحبت کند چه رسد به این که به او نزدیک شود و یا خلافی مرتکب شود!
وقتی امیر خواست از آن طلبه سپاسگزاری کند متوجه شد که یکی از انگشتان او به تازگی سوخته است . علت را از او جویا شد ، گفت: شما می دانید که من جوان و عزب هستم ، و دیشب تصادفاً دختر جوان شما در حجره من خوابید و جز من و او کسی در مدرسه نبود . شیطان به سراغ من آمد و به وسوسه کردن من پرداخت و من ترسیدم که از او شکست بخورم و نتوانم در برابرش مقاومت کنم . در حجره ام یک چراغ موشی بود . لذا هر وقت که شیطان مرا وسوسه می کرد انگشتم را نزدیک آتش میبردم و بدین ترتیب درد شهوت را با درد سوزش تسکین می دادم تا به صبح این گونه گذشت و خدای متعال مرا از افتادن در دام شیطان و گرفتار آمدن در بند و سوسه های نفس امّاره نجات بخشید .
دختر که این را شنید ، گفت: همین طور است ، چون من بوی سوختنی می شنیدم ، اما نمی دانستم که این بیچاره انگشت خود را می سوزانده است !
می گویند: امیر چون این شجاعت و تقوا را از آن طلبه دید دخترش را به همسری او در آورد . این طلبه جوان یکی از علمای برجسته ماست که بعدها به (( میرداماد )) معروف شد.
زيورخوبان ص66

