ماهنامه هادی
مترادفات عقل در ايات و روايات-امين رشادت
عقل و مشتقات و مترادفات آن از موضوعات اساسی و زیر بنایی در قرآن و حدیث است. این تحقیق سعی کرده است مترادفات عقل را با عطف توجه به آیات و روایات شناسایی و موارد کاربرد های آن را مورد تحقیق قرار دهد.
لَُبّ و الباب
يكي از بارزترین کلماتي که در قرآن به معنی عقل به کار رفته است کلمه ( لُب) است که به شکل جمع یعنی ( الباب ) شانزده بار درآیات قرآن مجید آمده است. لب در لغت به اصل و خالص هر چیزی را گویند. « اللب: خالص کل شیئ، العقل الخالص من الشوائب»1 لب در مقابل قشر است از آن رو که اصل و اساس انسان را عقل او تشكيل می دهد عقل را لب گفته اند.
2
شهید مطهری (ره) در توضیح معنی لب می فرماید: « لب مرتبه¬ای از عقل را گویند که از آنچه با او مخلوط شده جدا شده باشد زیرا در ابتدا که هنوز فکر انسان خام است نوعی آمیختگی میان محسوسات و تخیلات و معقولا ت است بعد ها این ها از همدیگر جدا می شوند. عقل انسان هرگاه به این مرحله رسید که از مقهوریت وهم و خیال و حس بیرون آمد و خلاص گردید لب نامیده می شود.... و انسان هم اگر عقلش کامل گردد و از حس، وهم و خیال جدا و مستقل گردد احکام هیچ کدام از آن ها را با یکدیگر اشتباه نمی کند در این هنگام به این شخص گفته می شود لبیب»
3
لب در اشعار جاهلی نیز به معنی عقل به کار رفته است «قدوردت هذه اللّفظه فی شعرالجاهلی بمعنی العقل الذی یرافق صاحبه فی جمیع اموره»
4
با توجه توضیحات فوق می توان گفت: یکی از واژگان مترادف عقل (لب) است اما با این فرق که لب عقلی که از آلودگی ها و نا خالصی ها پاک و تزکیه شده باشد بنا براین هر لبی عقل است اما هر عقلی لب نیست به همین علت است که خداوند متعال احکامی که جز صاحبان عقول پاک درک نمی کنند به ( اولی الالباب) معلق نموده است5 (ان فی خلق السموات الارض و الاختلاف الیل و النهارلا یات لاولی الالباب)6 ای العقول الصافیه والافهام النیرة الخالصه. بدرستی که درخلق آسمانها و زمین و گوناگونی شب و روز نشانه های برای صاحبا ن خرد است.
و از آن جهت که عقل گوهر و اصل و اساس انسان را تشکیل می دهد از آن به لُب تعبیر شده است از این رو در روایتی آمده است )اصل الانسان لُبه و عقله دینه)7
نُهي
از دیگر واژگان و الفاظ مترادف عقل « نُهی »8 است، که این کلمه در اصل، از ریشه نهی به معنی باز داشتن است. عقل را به این دلیل نُهی گویند که نفس را از هوا و تمایلات منفی و قبایح و زشتی ها باز می دارد یا به دلیل این است که امور به آنها ( اولی النهی) منتهی می شود.«واطلقت هذه التسمیه علی اصحاب العقول لا نهم الذین ینتهی الی امرهم فهم اهل الخبره والمشوره والرأی ... وقیل سموا باصحاب النهی لانهم ینهون النفس عن القبایح»
9
یعنی( اولی النهی) خردمندان، اهل خبره و آنهائیکه طرف مشورت و رأی قرارمی گیرند و امور به آنها منتهی می شود.
«نُهی» در قرآن نیز به معنی عقل به کار رفته است. این کلمه دو بار بصورت جمع (نُهی) درسوره مبارکه(طه) استعمال شده است. (کلوا و ارعوا انعامکم ان فی ذلک لآیات لاولی النُهی)10 ای اصحاب العقول یعتبرون بهذه الآیات و یستدلون بها علی وجود الله سبحانه.
(بخورید و بچرانید چهار پایان خود را، البته در این کار دلالت های است برای دارندگان خرد) (افلم یهدی لهم کم اهلکنا قبلهم من القرون یمشون فی مساکنهم ان فی ذلک لایات لاولی النهی)11 آیا برای آنان روشن نشده است که پیش از آنان چه بسیار نسل¬های را نابود کردیم که آنان اکنون در خانه و کاشانه های شان رفت و آمد می کنند مسلما در این امر نشانه های روشن برای خردمندان است.
گفته شده است: نُهی به کمال عقل اطلاق می شود وصفت شخصی قرار میگیرد که آخرین یا بالاترین سخن را می گوید و سخن او فصل الخطاب به حساب می آید اما عقل می تواند صفت غیر این چنین شخصی نیز قرارگیرد.12 وهم چنین در مورد نهی گفته شده است: و النهی لایقال الا فیمن ینهی عن القبائح13 یعنی نُهی به عقل اطلاق می شود که صاحبش را از قبائح و زشتیها، نهی و باز دارد
حِجر
يكي دیگر از واژه های که لغت شناسان مترادف عقل گفته اند کلمه (حجر)14 است. حجر در لغت به معنی حفظ و منع می باشد و همچنین به معنی دیوار کعبه و مطلق مکان که دور آن سنگ چین شده باشد به کار میرود عقل انسان را از آن جهت حجر میگویند که حالت منع و بازدارندگی دارد و اطراف نفس را سنگ چین می کند و آن را در دژ مستحکم خویش محفوظ نگه ميدارد تا از آنچه سزاوار نیست بر او بازدارد؛ همچنانکه عقل به خاطر منع و بازدارندگی که دارد به عقال معنی شده است.15 (( وقد عرفنا ان العرب سمت العقل حجرا لانه یحجرصاحبه و یمنعه عما لا ینبغی ، کما سموا العقول باالنهی لانها تنهی اصحابها عن فعل السوء و سمو العقل عقلا لانه یعقل ای یحبس صاحبه عن التورط فی المهالک و یرشده الی ما فیه فلاحه فی الحیات))16
در سوره مبارکه فجر می خوانیم: ( هل فی ذلک قسم لذی حجر)17 آیا در آنچه گفته شد سوگندی برای صاحبان خرد نیست. فراء در کتاب معانی القران در معنای این آیه می نویسد: لذی حجر؛ یعنی برای صاحب عقل، و عرب به کسی که بر نفس خود غلبه کند و خویشتن داری نماید صاحب حجر یعنی صاحب عقل می گویند18
حِجی
در بعضی کتب لغت (حجی) به معنی عقل به کار رفته است 19 حجی به معنای ستر و پوشش است و از آن جهت به عقل حجی گفته می شود که همانند ستر و پوشش است برای انسان که بدی های او را می پوشاند. در روایتی، حجی به معنی عقل به کار رفته است: (( اربع یلزم من کل ذی حجی و عقل من امتی . قیل یا رسول الله ص ما هُنَ ؟ قال : استماع العلم وحفظه و نشره عند اهله والعمل به. ))20
حلم
يكي از لغات مترادف که به معنی عقل به کار رفته (حلم) است که البته در قرآن به صورت جمع یعنی احلام آمده است. حلم در لغت گاهی به معنای ضبط و کنترل هیجان و غضب نیز استعمال شده است.21
به نظرمیرسد نام گذاری عقل به حلم از باب تسمیه سبب به نام مسبب است. چون عقل سبب و موجب صفت حلم می باشد نام مسبب بر سبب که عقل باشد گذارده شده است. در قرآن نیز حلم به صورت جمع یعنی احلام به معنی عقل استعمال شده است: ( ام تأمرهم احلامهم بهذا ام هم قوم طاغون)22 یعنی آیا عقلهایشان آنها را به این اعمال دستور می دهد یا قومی طغیانگراند. و همچنین در بعضی روایات نیز احلام به معنی عقول آمده است: (اذا قام قائمنا وضع الله یده علی رئوس العباد فجمع بها عقولهم وکملت به احلامهم)23 و حلم به معنی عقل در کلام علی بن هشام:«لعمرک ان الحلم زین لاهله وما الحلم الا عادة وتحلَم» 24 نیز آمده است.
فهم
يكي از مترادف های عقل در کتا ب های لغت واژه « فهم » است به عقل؛ فهم گفته می شود؛ چون هرچه را انسان می فهمد و درک می کند، در حقیقت او را با عقال عقل و فهم به تور می اندازد و در زمره معقولات و مدرکات خویش در می آورد. کلمه فهم، در روايت هشام مترادف عقل به کار رفته است. (یا هشام، ان الله تبا رک تعالی بشر اهل العقل والفهم فی کتابه ...یا هشام، ان الله تعالی یقول فی کتابه ... ((ولقد آتینا لقمان الحکمه 25)) قال: الفهم والعقل)26 در بعضی روایات از عقل به عنوان موجب و داعی فهم یادشد ه است.((العقل داعی الفهم ))27
کیاست
کیاست يكي دیگر از واژه های مترادف عقل است.28 کیاست در اصل از ریشه ( کیس) به معنی جمع میباشد به شخص عاقل کیَس گفته می شود؛ چون گویا عقل او همانند کیسه و ظرفي است که حافظ و جمع کننده تمام آراء و تجارب در طول زندگی است. 29 در روایت هشام واژه ( کیس) به معنی عاقل به کار رفته است. ((یا هشام، ان لقمان قال لابنه: تواضع للحق تکن اعقل الناس وان الکیس لدی الحق یسیر))30 همچنین اکیاس در روایت هشام به معنی عقلاء استعمال شده است. (( یا هشام ،... قال امیر المؤ منین (ع) : ان لله عبادا کسرت قلوبهم خشیه فاسکتتهم عن المنطق وانهم لفصحاء عقلاء... وانهم الاکیاس))31
علاوه بر روایت هشام در روایات دیگر نيز کلمه کیاست و مشتقات آن به معنی عقل به کار رفته است در روایت از امام علی (ع) از عقل به عنوان اصل و منشا ء انسان کیس نام برده شده است : ((الکیس اصله عقله و مروئتها خلقه ودینه حسبه))33 در روایت دیگری، کسیکه بر هوای نفس خود غالب باشد و مالک عقل خود باشد کیس معرفی شده است: (( کفی بالمرء کیسا ان یغلب الهوی ویملک نهی))
فؤاد
از واژه هاي مترادف دیگر عقل کلمه «فؤاء» که جمع آن افئده است،می¬باشد که در قران مجید ازآن تعبیر به عقل شده و مسؤل ادراک خوانده شده است. چنانکه بصرمسؤ ل ابصار و سمع مسؤل سماع در قرآن آمد ه است. ((و لاتقف ما لیس لک به علم ان السمع والبصر والفؤاد کل اولئک کان عنه مسؤلا))34
در المنجد فؤاد چنین معنی شده است: الفؤاد جمع افئده: القلب و ربما اطلق علی العقل 35 فأد دلالت بر گرمی و شدت حرارت دارد و در کلمه فؤاد برافروختگی و شعله و ربودن نهفته است.36
فؤار بمعنی عقل در قول حمزه بن عبد المطلب: حمدتُ الله حین هدی فؤادی ** الی الاسلام والدین الحنیف37 نیز آمده.
کلمه فؤاد در قرآن مجید در شانزده مورد به کار رفته است؛ با نظر به مجموع موارد استعمال این کلمه، چنین به نظر می رسد که فؤاد، حسّاس ترین و لطیف ترین عامل درک در انسان است به طوری که رؤیت خداوند به آن نسبت داده شد ه است.
((ما کذب الفؤاد ما رآی))38 یعنی آنچه را که فؤاد دیده خلاف واقع نبوده است .
قلب
يكي از مترادف های مهم عقل در قرآن کلمه «قلب» است برای واژه قلب که در فارسی به دل ترجمه می شود سه معنی ذکر کرده اند:
1- در معنی نخست قلب عبارت است از(تلمبه خانه خون) همان عضو صنوبر شکل که در سمت چپ قفسه سینه قراردارد و وظیفه او رساندن خون به تمام بدن است.39
2- معنی دوم قلب عبارت است از (عقل) یعنی مرکز فکر و اندیشه که محل عقیده و انبار علوم است و در قرآن فهم و عدم فهم به آن نسبت داده شده است (( لهم قلوب لایفقهون بها ))40 و در روایتی از امام کاظم (ع) به یکی از شاگردانش آمده است: ((یا هشام ان الله تعالی یقول فی کتابه : ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب41 ))
سپس امام توضیح می¬دهد که منظور از قلب در آیه کریمه عقل است یعنی کسی که اندیشه و عقل داشته باشد و بتواند در باره آنچه خداوند متعال فرموده است بینديشد. قطعا متنبه و متذکر میشود و از راه خطا که رفته است باز میگردد. اما ابن عربی در تفسیر این آیه مینویسد (( وان فی ذلک )) اشاره به علم خدا دارد از حیث مشاهده ((لذکری لمن کان له قلب )) به این وسیله قلب را محل معرفت معرفی کرد نه غیر آن را زیرا قلب است که مانند تجلّیات الهی همواره در تقلب و انقلاب است و بر حالت واحدی باقی نمی ماند به همین خاطر شارع فرمود: ((ان القلب بین الاصبعین من اصابع الرحمن یقلبه کیف یشاء)) قلب بین انگشتان خدای رحمان است و آن را آنچنانکه بخواهد بر میگرداند. یعنی قلب با تقلب تجلّیات تقلب می یابد در صورتی که عقل این چنین نیست پس قلب قوه ای است ورای طور عقل و اگر مراد در این آیه عقل می بود نمیفرمود : (( لمن کان له قلب)) 42
3- معنی سوّم قلب عبارت است از مرکز شناخت ها و آگاهیهایي که نه حسی است و نه عقلی بلکه از عمق وجود انسان به طور ناخود آگاه می جوشد 43
در قرآن مجید میخوانیم: (( نزل به الروح الامین علی قلبک ))44 قرآن را جبرئیل امين بر«قلب» تو نازل نمود. گفته می شود که پیامبر به وسیله تعقل و تفکر به قرآن و وحی نرسیده است چنانکه استاد مطهری می فرماید :
«قرآن آنجا که از وحی سخن می گوید هیچ سخن از عقل به میان نمی آورد بلکه سر و کارش با قلب پیامبر است معنی اين سخن اين است که با نرویی عقل و استدلال عقلانی برای پیامبر حاصل نشده است بلکه این قلب پیامبر بوده است که آن حالت استعداد درک و شهود آن حقایق متعالی را پیدا کرده بود.»45
علّامه طباطبایی (ره) ذیل آیه هفتم سوره (ق) فرموده اند: « قلب چیزی است که انسان به وسیله آن تعقل می کند ودرنتیجه حق و باطل و خیر و شر را از یكدیگر تمییز می دهد»46
با توجه به استعمالات قلب درقرآن می توان گفت: قلب دراصطلاح قرآنی مرکزی است که دارای سه بعد ادراک، عاطفه وعمل می باشد. یعنی درقرآن سه مقوله ادراکات ((وجعلنا علی قلوبهم أ کنة ان یفقهوه))47 وعواطف مثل ((ولوکنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک))48 واعمال مثل ((لکن یؤاخذ کم بما کسبت قلوبکم ))49 هرسه به قلب نسبت داده شده است. ازسه شان مذکور، ادراک و معرفت شان اساسی قلب است که دو شان عاطفی و عملی نیز از آن نشات می گیرد.
شریف جرجانی در تعریف قلب می گوید: قلب لطیفه ای است ربانی ؛ وبا این قلب صنوبر شکل که در قسمت چپ سینه واقع شده، ارتباط دارد؛ وآن لطیفه همان حقیقت انسان است حکیم آن را نفس ناطقه می نامد50 علی رغم شواهد قرآنی و روایی و لغوی مبنی برتقارب و ترادف ونزدیکی عقل و قلب، درادبیات عرفانی عقل و قلب (دل) به عنوان دوامرمتضاد که دائم با یگدیگر در حال نزاع است، معرفی شده اند. شاید دلیل این نکته استعمال قلب در قرآن باشد زیرا درقرآن اين واژه گاهی به معنی دوم یعنی مرکز اندیشه وتعقل وگاهی هم درمعنی سوّم که مرکز شناخت های غیر حسی وعقلی است به کارر فته است
صدر
صدر دراصل به معني سينه و سپس به آغاز و قسمت اعلا و مقدم هرچيزي اطلاق شده است، مثل صد ر مجلس به معني بالاي مجلس، صدر كلام به معني آغاز سخن يا صدر نهار به معني اول روز گفته ميشود ولي کتب لغت استفاده ميشود كه معني اصلي همان مقدم و آغاز هر چيزي است، اما ازآنجا كه عقل انساني قسمت مهم واعلاي وجود او را تشكيل ميدهد به عقل هم صدر گفته ميشود 51
(بل هو آيات بينات في صدور الذين اوتوا العلم و ما یجحد بآياتنا الا الظالمون)52
(اين قرآن زائيدۀ فكر بشر نيست) بلكه آيات روشني است كه در سينه هاي صاحبان علم جاي دارد.
روح
اين واژه در اصل به معني تنفس است و از آنجا كه ارتباط نزديكي ميان تنفس وبقاء حيات وجود دارد روح به معني جان و مركز عقل و فهم انسان نيز اطلاق شده است.53
از مجموع آنچه در مورد واژه هاي مترادف عقل گفته شد به خوبي استفاده ميشود كه در قرآن و حديث و لغت تعابير متنوعي از عقل و خرد وجود دارد كه هركدام به يكي از ابعاد اين گوهر الهي اشاره دارد. از آنجا كه اين قوۀ مرموز الهي، انسان را از زشتي ها باز ميدارد به آن عقل و نهي گفته ميشود و از آنجا كه دائما در حال تغير و دگرگوني است به آن قلب گفته ميشود و از آنجا كه قسمت اعلاي وجود انسان است به آن صدر اطلاق شده است و از آنجا كه رابطه نزديكي با حيات دارد به آن روح و نفس گفته ميشود و هنگامی به مرحله خلوص برسد و خالص گردد به آن لب ميگويند و سر انجام هنگاميكه پخته شود به آن فؤاد اطلاق ميشود.54
پی نوشت ها:
1 - لویس معلوف، المنجد، ص1463.
2 - احمد فراهیدی ، العین ، ج 8، ص 316. : لُبَ و هوما یقابل القشر فکأن القرآن یشیر هنا الی ان الا نسان قسمان : قشرو لب فالجسم هو القشر و العقل هو اللب
3 - مرتضی مطهری ، بیست گفتار ، ص 302-303.
4 - محمّد علی الجو ز، مفهوم العقل والقلب فی القران والسنه ،ص30 .
ذلول رکابی حیث شئت مشایعی لبی واحضره بأ مر مبرم
.
5 - راغب اصفهانی ، مفردات الفاظ قران، ص446.
6 - ال عمران / 190.
7 - محمد باقر مجلسی ، بحار الانوار، ج 1، ص82.
8 - این فرهنگ های لغت نهی را به معنی عقل گرفته اند : ابن منظور، لسان العرب، ماده عقل / جوهری صحاح اللغة ، ماده عقل/ احمد بن فارس، معجم مقایس اللغة/ فیومی ، المصباح المنیر، ماده نهی ، / راغب، مفردات، / مصطفوی ، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ، ج12، ص265، ماده نهی / معجم الوسیط، ماده نهُی.
- محمد الصا یم ، قیمة العقل فی الاسلام ، ص 103/ مجمع البحرین ، ج1، ص426.
10 - طه / 54
11 - طه / 127.
- ابو الهلا ل عسکری الفروق اللغة ، ج 1 ، ص 194.
13 - سید علی طهرانی، مقتفیات الدرروملتفات الثمر،ج7 ، ص128
- احمد بن فارس ، معجم مقایس اللغة / فیومی ، المصباح المنیر/ معجم الوسیط ، ماده حجر/ مصطفوی ، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ، ج2، ماده حجر.
15 - معجم مقایس اللغة، ج2، ص 138.
- محمد علی الجوز ، مفهوم العقل والقلب فی القرآن والسنه ، ص 129.
18 - به نقل از: رحیمی نژاد ، مرتضی ، حکمت شیعی ، ص 19.
- طریحی ، مجمع البحرین ، ج 1، ص 95/ المنجد ، ماده حجی .
21 - راغب اصفهانی ، مفردات الفا ظ قرآن ، ماده حلم .
- طور / 32.
24 - نایف معروف ، الانسان والعقل ، ص 177.
- لقمان/ 12
27 - غرر الحکم ، ص 53.
- طریحی ، مجمع البحرین ، ماده کیس، ج 4 ؛ ص 101/ ابن اثیر ، نهایه ،ج4، ص 217.
30 - کلینی، یعقوب، اصول کافی ، چ 1 روایت هشام ص18.
31 - تحف العقول ، ص 459.
- غررالحکم ، ص 322.
34 - اسراء / 36.
35 - المنجد ، ص1190.
- راغب اصفهانی ، مفردات الفاظ قرآن ، ص 646.
38 - نجم / 11.
- علی اکبر قرشی ، قاموس قرآن ، ج 6، ص 25.
41 - کلینی ، یعقوب، اصول کافی ، ج 1، ص16
43 - محمدی ری شهری ، مبانی شناخت، ص 220.
44 -شعراء/193 194.
45 - مرتضی مطهری، آشنایی با قرآن ، ج1 ص60
46 - محمد حسین طباطبایی ، تفسیر المیزان، ج18 ، ص356.
47 - اسراء / 46
48 - ال عمران، /159.
49 - بقره، 225.
- حسین سیدی، معنا شناسی واژگان قرآن ، ج 1 ، ص 330.
51 - مكارم شيرازي، وجمعي از نويسندگان، پيام قرآن، ج1،ص 146.
br>52 - عنكبوت/ 49.
53 - همان.
54 - همان.
.:بازگشت به لیست:...:بازگشت به لیست:....:بازگشت به صفحه اصلی:.

