:: ماهنامه هادی ::

ماهنامه هادی

تمنّای دل هاتف شهرستانی
من آمدم در آستان تــــــو با صـــفای دل
شاید قبول کنی از من التــــــــــجای دل
یک صبح سوزناک و فصل زمستـــان سال
صحن و سرای توست بـــهار دل آرای دل
آمده¬ام به محضرت که عــرض ارادت کنم
غافل از اینکه پا؛ قدم زده به تمــــنّای دل
در روزگار غریبی به سر می¬بــریم ای امام!
دست من ضریح تو و مویـــــــه¬های دل
آن لحظه¬ای که وارد حریـــم تــو می¬شوم
عقل و خرد عروج می¬کند از پـیش پای دل
این جا فرشتگان، همگی بوســـه می¬زنند
بر زائری که پر زده با بـــالـــهـــای دل
تا کعبۀ وصـــال تـــو با شــــوق آمدم
تنها توئی اماما؛ مشکـــل گــــشای دل.

مزرعه عطش موحد بلخی
1
در مزرعه عطش، جنون گل کردند
از جنگل کهکشان فزون گل کردند
آن روز، ز دشت کربلا تا خورشید
هفتاد و دو آفتاب، خون گل کردند.
2
از حنجره باغ عطش، ساز شدند
در چشمه خون خویش،پرداز شدند
آن روز، زتلّ زخم، آن سوی شفق
هفتاد و دو خورشید به پرواز شدند.
3
آن روز، زمین به اشک و خون تر شده بود
هر آنچه که بود خاک بر سر شده بود
غم از جگر عرش خدا جاری بود
هفتاد و دو خیمه عشق پر پر شده بود.
4
در همهمه خوف و رجا گل کردند
تا آن طرف جوش و جلا گل کردند
«طف» فخر به عرش و فرش و عالم می کرد
هفتاد و دو گردباد، تا گل کردند.
5
از کوچه زخم خویش خندان شده بود
چون بوم و بَرِ بلخ و «سخی¬جان» شده بود
آن روز که «طف» ز هفتاد و دو خون
در بهت زمین آینه گردان شده بود.
6
هرچند زمانه بیش و کم در شک بود
عقل و دل و گوش این و آن کودک بود
آن روز «یزید» پیش چشم خورشید
از ذرۀ خاک هم کمی کوچک بود.

.:بازگشت به لیست:...:بازگشت به لیست:....:بازگشت به صفحه اصلی:.