داستان
حكاياتي زيبا ازجناب شيخ انصاري(ره) و ميرزا جواد اقاي ملكي(ره)
اثر حلوای قرضی!
شیخ مرتضی انصاری در مسافرتی که با برادر خود از کاشان به مشهد مقدس رفت، پس از آن به تهران آمد و در مدرسه ا ی در حجره ی یکی از طلاب منزل گرفت.
روزی شیخ به همان طلبه، مختصر پولی داد تا نان بخرد. وقتی برگشت شیخ دید حلوا هم گرفته و روی نان گذاشته. به او گفت: پول حلوا را از کجا آوردی؟ گفت: قرض گرفتم. شیخ فقط آنچه از نان که حلوایی نبود برداشت، سپس فرمود: من یقین ندارم برای ادای این قرض زنده باشم.
روزی همان طلبه که پس از چندین سال به نجف آمده بود به شیخ عرض کرد: چه عملی انجام دادید که به این مقام رسیدید و مرجع شیعیان جهان شدید؟ فرمود: چون من جرئت نکردم حتی نان زیر حلوا را بخورم؛ ولی تو با کمال جرئت نان و حلوا را خوردی !
حدیث رضا و تسلیم
مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی پسری داشت که شمع فروزان شبستان خانوده بود. در روز عید غدیر که قشرهای مختلف به زیارت ایشان می آمدند، خادمه
ی منزل کنار حوض خانه می آید و ناگاه چشمش بر پیکر بی جان پسر که روی آب بوده می افتد و بی اختیار فریاد می زند. اهل خانه نیز بیرون می آیند و با منظره
ی دلخراشی روبه رو می شوند و همه بی اختیار فریاد می زنند، مرحوم ملکی از اتاق خود بیرون می آید و می بیند که جنازه
ی پسرش در کنار حوض گذاشته شده است. رو به زن ها می کند و می فرماید: ساکت! همه سکوت می کنند و همین سکوت ادامه می¬یابد تا آن که مرحوم ملکی از همه
ی مهمانان پذیرایی می کند و طبق معمول هر سال عده¬ای از آنان ناهار را در منزل ایشان صرف می کنند و پس از پایان غذا که عازم رفتن می شوند، مرحوم ملکی به چند نفر از مهمانان خود می فرماید: شما اندکی تأمل کنید، با شما کاری دارم و چون بقیه
ی مهمانان می روند واقعه را برای آنان بازگو می کند و از آنان برای مراسم تجهیز فرزند از دست رفته کمک می گیرد.
این داستان علاوه بر بالا بودن درجه ی مقام رضا و تسلیم آن بزرگوار، نشان دهنده ی قدرت روحی و نیروی تصرّف در نفوس دیگران نیز هست !
تا « و لا الضالین »
آقا میر سید محمد بهبهانی که از علمای عضر حاضر است به دو واسطه از یکی از شاگردان شیخ مرتضی انصاری نقل می کند که او گفت: وقتی از مقدمات علوم و سطوح فاغ شدم برای تکمیل تجصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس درس شیخ انصاری در آمدم؛ ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نمی فهمیدم، خیل از این وضع متأثر شدم تا جایی که دست به ختوماتی زدم؛ اما باز فایده نبخشید. بالاخره به حضرت امیر علیه السلام متوسل شدم.
شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم. ایشان (بسم الله الرحمن الرحیم) را در گوش من قرائت کرد. صبح چون در مجلس درس حاضر شدم درس را می فهمیدم. کم کم پیشرفت کردم و پس از چند روز به جایی رسیدم که درآن مجلس، صحبت می کردم.
روزی از زير منبر درس با شیخ بسیار صحبت می کردم و اشکال می گرفتم. آن روز پس از ختم درس شیخ آهسته در کوش من فرمود: آن کسی که «بسم الله» را در گوش تو خوانده تا (ولا الضالین) را در گوش من خوانده است. این را گفت و رفت.
من از این قضیه بسیار تعجب کردم و فهمیدم که شیخ دارای کرامتی است؛ زیرا تا آن وقت به کسی این مطلب را نگفته بودم .
1- پند تاریخ 5/ 245؛ به نقل از زندگانی و شخصیت شیخ انصاری / 70 .
2- سیمای فرزانگان 3/ 67؛ به نقل از : رساله ی لقاء الله.
3- پند تاریخ 5/52؛ به نقل از احتجاج طبرسی.
.:بازگشت به لیست:....:بازگشت به صفحه اصلی:.

